تبليغاتX
بکس

سلام دوستان عزیز

امیدوارم که هر جا هستین شاد باشین و موفق و سربلند

امروز دلشکسته یه ساله شد و یه سالگیش و جشن گرفت  امیدوارم تونسته باشه نظرتون رو جلب کنه چیزه خواصی نمی گم جز اینکه یه نوشته ی قشنگ از م . بهرامی  براتون می ذارمش و از این به بعد از این شاعره عزیز زیاد تو وبلاگم می ذارم آخه این شاعره ی عزیز همه دنیای منه این عزیز دل دوست داشتنی که امیدوارم ۱۲۰ سال زنده باشه و سایش رو سرم باشه مامان عزیزمه البته این مطلبش و قاچاقی کش رفتم از تو یادداشتاش

امیدوارم که خوشتون بیاد در ضمن نظرم یادتون نره

شب است و من و قلم و هزار حرف نگفته

شب است و من و قلم و هزار راه نهفته

شب است و من و قلم و هزار اندوه به جا مانده

شب است و من و قلم و هزاران ترک به دل نشسته

بله دوباره به تو پناه آوردم تو که مونس تنهایی و درماندگی منی وقتی آزادانه روی صفحات سفید دفترم می غلطی نفسی عمیق از ورای دلم وارد شش های عنکبوت بسته و کاهگی می کنی می گذارم که قلبم و روانم کمی تهی شوند

سالهاست که لب به اعتراض نگشوده ام آن زمان که مست بودم از تنهایی با تو سخن می گفتم آن زمان که عزا داشتم از ماتم و غم فراغ برایت می گفتم ولی اینک که نه آنم و نه این می خواهم از درد تنهایی روحم با تو سخن بگویم زمانی اشک می ریختم و غصه های تا دندان مسلح را برایت می نوشتم تو فقط بار غصه های مرا تحمل کردی و حال که می خولهم باز هم از ماتم درون با تو سخن گویم بی هدف تو را آنقدر می چرخانم تا به هدف نهایی برسانمت

                     بچه بودم که عاشقم کردی     

                                              مثل لیلی شقایقم کردی

                                                               بچه بودم که از لالایی تو

                                                                                   چون دم و باز دم باورم کردی

همیشه از خودم می پرسم

که آیا دستی هست که به سویم دراز شود  آیا قلبی هست که به عشق من بتپد آیا چشمی هست که از برای من اشک ریزد آیا قدمی است که به مقصد من قدم بردارد آیا دلی هست که بخاطر غصه های من بشکند و آیا لبی است که از ورای وجودش به من بگوید دوستت دارم ....

و اینک

     بعد از سالها زیستن جواب تمام این آیا ها را گرفتم آن خیر اصلاً نه ابداً و هرگز.....

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم مرداد 1386ساعت 22:42  توسط بکس | 

 

 

 

قلبي در اين سوي دنيا و قلبي در آن سوي ابرها بي خبر از چهره قلب تنها.

فقط ميداند من عاشقم ومن هم مي دانم او معشوق است.

هنوز او را نديده ام اما حرفهايش به من نداي آمدنش را ميدهد.

درست است كه ما همديگر را نديده ايم  اما مهر و محبت همديگر را حس

 كرده ايم. ميدانم در قلب تو چه ميگذرد.ديدار خواهد رسيد به زودي انتظار قلبهايمان

به پايان خواهد رسيد و ماهمديگرراخواهيم ديد.سرنوشت به زودي ما

 رابه هم ميرساند. حرفهايت زيباست .اميد زندگي كردن را به من ميدهد.

 اميد دوباره عاشق شدن را. تنها يك جمله ميتواند اين دلخوشي را به من بدهد .

كه تو را در كنارم احساس كنم فقط بگو فراموشت نخواهم كردمطمئن

 باش اين مهرومحبتي كه نسبت به من داري را از يادها فراموش نكن

چون من تورا فراموش نخواهم كرد.تو باحرفهايت با نامه هايت مرااميدوار

خواهي كرد تا من بتوانم تورا تنها دلخوشي زندگي قرار دهم.

مي خواهم درد دلم را خالي كنم باتووبا قلب تو.

دوستت دارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:21  توسط بکس | 
 
JavaScript Codes